مجله اختصاصي و جامع عاشقانه سری اول
براي گفتن ( دوستت دارم )، تنها لحظه اي کافيست.
اما براي اينکه نشان بدهيد چقدر... يک عمر زمان لازم است.
**دکتر لئو بوسکاليا**
عكس هفته
مجموعه قطعات عاشقانه
آسمان ميبارد
آسمان قصه عشق من و تو ميخواند
آسمان ياد مرا ياد تو را در دل ما ميکارد
آسمان چون غزل ليلي مجنون شده است
آسمان سخت پر از عطر من و تو شده است
من پر از عشق شدم
من پر از بوي طراوت بوي باران شده ام
من وجودم همه خيس از نم باران شده است
بين ما غصه و غم خار بيابان شده است
به تو مي انديشم
به نگاهم به نگاهت که پر از عشق شدند
روز ديدار هوا ساکت بود
قلب من ليک شنيد خنده هاي دل باراني ابر
بار ديگر آسمان ميبارد
نه به شوق ...
بلکه از درد جدايي که ميان من و تو افتاده است
من اسیر یک بغض سنگینم
بغضی از جنس احساس و برخاسته از دلی بی قرار
برای رهایی از این اسارت
تنها به تبسم تو نیازمندم
تنها برنامه ای
که تکرارش آرزوی من است،
پخش زنده نگاه توست
ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر که هنوز٬
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
غم و اندوه ٬ اگر هم روزی ٬ مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ٬ از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چشم شادی وا کن و بگو با دل خود
که خدا هست هنوز
می خواهم زندگی ام را به پای ثانیه های با تو بودن بریزم٬
اما ثانیه ها هم در تپش لحظه ها مرده اند.
وقتی قاصدکها قدم به ایوان دلم می گذارند٬
عطر وجودت همه جا را پر می کند و دلم هوای تو را می کند.
یک روز سر به بیابان خواهم گذاشت٬
دیگر کسی نخواهد بود تا صدای دلتنگی ام را بشنود.
آن روز دیگر نه غصه خواهد بود و نه اشکی.
ما با هم سبز خواهیم شد در کویر عشق.
می نویسم برای تو اما...
دست سردم را بگیر،نگذار پای قلم موقع نوشتن " با من بمان " بر روی غم عشق تو بسُرد...
بيا تمام پاييز را قدم بزنيم
خدا
در پاييز تو را
از شاخه قلبش
به زمين خيس دل من
بخشید
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم…
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد…
خسته شدم بس که تنها دویدم…
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن…
می خواهم با تو گریه کنم …
خسته شدم بس که…
تنها گریه کردم…
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم…
خسته شدم بس که تنها ایستادم
هوا که ابری می شود
صدای تو می پیچد
در آسمان گرفته دلم
و نگاه خسته مهربان تو....!
خسته از روزمره گی ها
و تکرار تصویر ها و تصور ها
و صورتک های مسخ شده
می ماسد در پشت پلک های بسته ام
. . . . . . . . . . .
هوا که سربی می شود
سلول های خاکستری مغزم
از تفکر بیهوده میایستند....!
میایستند و میرسند
به آرامشی در انجماد و سکوت ...!
به جائی که تو را
در سیاهچاله افکارم گم کرده ام
به گردبادی که مدام
می پیچد من و تو را بدور خویش
و میبرد به سرزمین ابرها
میبرد به بینهایتی غریب.....!!
میخواهم از تو بنویسم
برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری
خنده هایم برای توست،
با تو بودن مرا شاد میکند
و بی تو بودن مرا گریان
تو با من هستی در حالی که کنارم نیستی
تو با منی چون در قلب می
قلبم را با دنیا عوض نمیکنم چون تو در آنی
و تنها تو را دوست میدارم
که سبزی مانند بهار...
استواری مانند کوه...
لطیفی مانند گل...
روانی همچون دریا.
این روزها کمتر ...
تکرار می شوم !..
آخر تمام بودنم را ..
در نبودنت !...
مچاله کردم و انداختم ...
دوووور .....!!!
تــو ميگذري ..
زمان ..
ميــگـــــذرد !..
چه كنم با دلــــي ..
كه از تو ..
توان گذشتنش ..
نيست !!
لبهایم را !
در گلدان می کارم
گل واژه ی
"دوستت دارم"
می روید
.
.
.
!
براي تو مي نويسم
که بداني
هوايت را دارم
هواي دل پر ملالت را
وقتي خيس از اولين بارش تنهاييت برميگردي
آسمان خسته ات را به من بسپار
همه ابرهاي دلت را با خودم ميبرم
.
.
.
!
يك داستان كوتاه
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
يك شعر
تو به بوی غزل و قافیه آمیخته ای
يك نكته از دكتر علي شريعتي
دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد
کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند
و این رنج است. زندگی یعنی این ....
يك قطعه انگليسي
... The legends says
يك اس ام اس عشقولانه
یوسف مصر اگر مشتریش دید و خرید . . .
دیده نادیده خریدار توام . . .
نظرات شما عزیزان:
درسته که پسرم اما خیلی دوستت دارم
شماره بده دوست بشیم
دوستت دارم